پیمایش گروه‌بندی‌ها پیمایش گروه‌بندی‌ها

آخرین مطالب آخرین مطالب

پربیننده ترین مطالب پربیننده ترین مطالب

پرامتیازترین مطالب پرامتیازترین مطالب

وبلاگ وبلاگ

بازگشت

به یاد کسانی که از یاد ما رفتند

خبرنگار خبرگزاری فارس بود. با اضطراب اما با متانت و فروتنی نام من را برد... گرچه خودش را معرفی کرد اما من او را نمی شناختم. شاید او مرا در یکی از کنفرانس های مطبوعاتی بانک دیده بود. پاسخ سلامش را دادم. او از من مساعدت می خواست نه برای خودش، برای یک جانباز هفتاد درصد شیمیایی. بیماری او پیشرفت کرده بود و پزشکان عذرش را خواسته بودند اما پیشنهاد داده بودند در یکی از روستاهای شمالی کشور در یک آب و هوای سالم اندک روزهای باقیمانده زندگیش را بگذراند...

 

این جانباز از توان مالی مناسبی برخوردار نبود تا بتواند ملکی را تهیه کند. اگر مساعدت آن روستایی از خود گذشته نبود تا مساحت کوچکی از گوشه حیاط خانه اش را در اختیار این جانباز از جان گذشته بدهد، شاید هیچ وقت او را نمی دیدم... او نداشت تا کلبه ای کوچک در آن حیاط کوچک بسازد. او از این دنیا فقط یک خواهر داشت. باید کاری می کردم....

با مدیریت استان مازندران تماس گرفتم؛ تمام آنچه می دانستم را شرح دادم. نه از دیدگاه یک کارمند بانک... او انسانی بود که بدون در نظر گرفتن مصلحت، تنها چیزی که می توانست را به من، تو و ما تقدیم کرده بود... جانش را می گویم و من هم امروز باید تمام قوانین و مقررات و مصلحت ها را کنار می گذاشتم و برای او، برای چند صباح باقی مانده زندگیش تلاش می کردم.

صدای آرام خدابخش سربندی تسلی خاطرم شد که می گفت تمامی مدارک پزشکی این جانباز را برایم بفرست. شاید که بتوانم با ارائه گزارش به مدیریت بانک، تسهیلات بدون سپرده ساخت برای این جانباز فراهم کنم...

هنوز صدای لرزان خدابخش سربندی را می شنوم که می گفت: آن روز بزرگترین خدمت زندگی ام را انجام دادم...

بیاییم برای تمام کسانی که برای ماندگاری ما رفتند، ادای احترام کنیم...

ديدگاه ها
بازتاب URL :

هنوز نظری درج نشده است. درج اولین نظر